خرید بک لینک
یادمه تو همین وبلاگ نوشتم که عاشق اینم که اون دیوونه ای که دیوونش میشم شاعر باشه و شعر بگه....نشون به اون نشون که اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن شروع این جنون بود.....و حالا شعری دارم که جنون دارم برا دیدن و حفظ زندگی با شاعرش.... ای کاش که اسم تو به جای ژنتیک بود یک عکس ز رخسار تو با جلد فیزیک بود یا کاش رفیعی در این درس پدیده سهمی ز مزایا و فلوس با تو شریک بود آن چشمک زیبا که زدی قلب مرا برد دردا بشنیدم همه اش عادت و تیک بود یک عمر تو از شب به

برچسب: نویسنده: ساحل مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 ارديبهشت 1399 ساعت: 8:56

من و فمه الان خیلی وضع مشابهی داریم....هر دو پر از حس انهدام....هر دو مغموم...هر دو دل تنگ.....هر دو دل شکسته....هر دو دنبال یه راه برا ادامه....هر رو پر از گریه...به هم که میرسیم خوب همو نصیحت میکنیم من بهش میگم ببین شماهمو دوس دارین....شما میتونین ادامه بدین...اون که بهم میرسه میگه معلومه دوست داره....هر چی هم بگی نه...هر دو داغونیم....افسرده ایم....به جنون رسیدیم... دارم میرم سراغ خرافه....هر چیزی که این وصع رو درست کنه....قبل این رفتیم سراغ دعا...اگه

برچسب: نویسنده: ساحل مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 ارديبهشت 1399 ساعت: 8:56

صفحه بندی